تبليغاتX
عاشقانه...


عاشقانه...





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


RSS


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

 

روز زن مبارک


نويسنده: مهرناز مورخ: شنبه بیست و سوم خرداد 1388 در ساعت: 15:56
|+|

  

 آدمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

  شوخی کاغذی ماست بخند

  آدمک خر نشوی گریه کنی 

  
 کل دنیا سراب است بخند

 آن خدایی که بزرگش خواندی

  بخدا مثل تو تنهاست بخند

آسمان وقف نگاهت گل من

مانده ام چشم به راهت گل من

هر کجا هستی وباشی گویم

که خدا پشت و پناهت گل من

 


نويسنده: مهرناز مورخ: شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 در ساعت: 17:11
|+|

خدا....

 

دروغ می گفت:دیگری را دوست می داشت بارها گفتم دوستم داری؟گفت: آری

تا دیری خاموش بودم ولی آخر از پای شکیب افتادم گفتم راست بگو تو را خواهم

بخشیدآیا دل به دیگری بستی؟گفت:نه    فریاد زدم:بگو راستش را هرچه هست تو را

خواهم بخشیدو از گناهت هر چه سنگین تر باشد خواهم گذشت.عاقبت با آرزوی

فراوان پیش آمدو گفت:مرا ببخش دیگری را دوست دارم.گفتم حال سالها تو به من

 دروغ می گفتی اینبار هم من به تو دروغ گفتم تو را نخواهم بخشید

 

 

 

....خداوندا

 

خوب می دانم که به تو نیازمندم و بی تو هیچم.

می دانم که بند بند وجودم محتاج به عنایت توست

 پس دوستم بدار که چشمانم خیره به سخاوت توست،

می دانم که در ابتدا نطفه ای بودم ناچیز ودر انتها لاشه ای بد بو

.می دانم که از خاکم و در خاک

پس دوستم بدار که تشنه محبت پاکم.

 می دانم که قلبم را سپید آفریدی و سیاه شد،

 تنم را پاک آفریدی،پر از گناه شد،

 مهربان آفریدی سنگدل شد

 معصوم آفریدی و سرکش شد،

 گفتی چنان کن و نکردم،

چنین باش و نبودم،

اما از عشق تو فروزانم که بی کرم تو لایق جهنم سوزانم…

 

    همیشه از صدای قدم هایت دیرتر می آیی

 

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 در ساعت: 12:17
|+|

نمیتونم ننویسم....


نويسنده: مهرناز مورخ: دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 در ساعت: 20:13
|+|

حرمتی نذاشتی....

تو رو میخواستم و نذاشتی حرمت واسم عاشق بودم اومدم تا شهر غربت واست ولی به جرات بازم میگم ارزومه که تو بشی خوشبخت بازم هرجایی که هستی هرجایی که رفتی ازم بد نگو چون رفتارم با تو به خدا قسم بد نبود

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 در ساعت: 19:25
|+|

من و غم....

 

من بودم و شمع بود و شب بود و غم شب رفت و شمع سوخت و من ماندم و غم ....

 

 

 

گاهی آدم طوری از کسی مهربونی میبینه که دیگه نمیتونه دل ازش بکنه

تموم بدی های دنیا رو به خوبیهای اون می بخشه

تمام زشتی های دنیا رو به قشنگی های اون در می کنه

از تمام دو رنگی های آدما به خاطر یک رنگی اون می گذره

به خاطر همین میشه که اون آدم براش یه دوست نیست بلکه یه عشقه


نويسنده: مهرناز مورخ: دوشنبه دهم فروردین 1388 در ساعت: 19:48
|+|

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 در ساعت: 17:29
|+|

سلام آخرین روز سال ۸۷ دلم  گرفته

پر از خاطره بود و  پر از استرس و ....

اوله سال خوب بود ولی این آخریا ....

 نمیدونم چی بگم فقط امیدوارم ساله پر برکت و خوبی باشه

پیشا پیش

عید رو تبریک میگم

 


نويسنده: مهرناز مورخ: پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 در ساعت: 17:10
|+|

ندارمت....


 

دیگه تو رو ندارم

دیگه تو رو ندارم ، تو رو ازم گرفتن
گفتن فراموشت کنم ، منو دست کم گرفتن

گفتن که عشق تو کجا، لایق اسم اون میشه
گفتن برو که عشق اون ، قسمت دیگرون بشه
قسمت دیگرون بشه

اگه که خالیه دستام ، اگه هیچی ندارم
عوضش برای تو ، یه قلب دیوونه دارم

اگه که تو رو گرفتن ، اگه تو داری میری
عوضش توی خیالم ، با تو پروازی دارم

دیگه تو رو ندارم ، تو رو ازم گرفتن
گفتن فراموشت کنم ، منو دست کم گرفتن

گفتن که عشق تو کجا، لایق اسم اون میشه
گفتن برو که عشق اون، قسمت دیگرون بشه
قسمت دیگرون بشه

اگه که خالیه دستام ، اگه هیچی ندارم
عوضش برای تو ، یه قلب دیوونه دارم

اگه که تو رو گرفتن ، اگه تو داری میری
عوضش توی خیالم ، با تو پروازی دارم

 

ای کاش نیــاز به تنهائی ، تنها نیــاز آدم نبود
تقدیم به نیــاز تنهائیام

 

 

به دنبال تو می گردم

تو ای تنهاترین سردار فتح قلب ویرانم

تو ای شهزاده ی خوشبخت کاخ حسرت جانم

تو ای زیباترین پروانه ی بی تاب شمع قلب سوزانم

به دنبال تو میگردم

که شاید چشمهایم را به چشمانت بدوزم تا نگاه خواهش دل را عیان سازم

که شاید دستهایم را به دامانت بیاویزم و عشق خویش را با یک صدای لرزش ماتم بیان سازم.

به دنبال .......


نويسنده: مهرناز مورخ: یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 در ساعت: 21:0
|+|

 

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 در ساعت: 14:58
|+|

سلام  دانشگاه قبول شدم

اردبیل

۱ اسفند دارم با مادرو پدرم میرم واسه ثبت نام و بقیه کارا

۱۰ اسفنم کلاسام شروع میشه

تا وقتی برم ۱ بار دیگه آپ میکنم بعدش معلوم نیست کی بیام

 

واسم دوعا کنین

 

اینم یه آپ خوشگل البته به نظر خودم

دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود

تو در کنار من بشینی؟..... محال بود

هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود

چشمان مهربان تو پاک و زلال بود

پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری

با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود

نشنید لحن عاشق من را نگاه تو

پرواز چشم های تو محتاج بال بود

سیب درخت بی ثمر آرزوی من

یک عمر مانده بود ولی کال کال بود

گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت

گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود

یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود

سهم من از عبور تو رنج و ملال بود

چیزی شبیه جام بلور دلی غریب

حالا شکست وای صدای وصال بود

شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد

اما نه با خیال تو بودم حلال بود


نويسنده: مهرناز مورخ: شنبه بیست و ششم بهمن 1387 در ساعت: 19:45
|+|

 

خواستم برايت هديه بگيرم

گل گفت: که مرا بفرست که مظهر زيباييم

برگ گفت: که مرا بفرست که مظهر ايستادگي ام

بيد گفت: که مرا بفرست که مظهر ادبم که هميشه سر به زير دارم

به فکر فرو رفتم و

سرم را به زير انداختم به ناگاه قلبم را ديدم

که بهترين چيز در زندگيم هست

به ناگه فرياد زدم

که قلبم را مي فرستم چون

او

خود زيباست، مظهرايستادگيست

سربه زير و  با نجابتست


نويسنده: مهرناز مورخ: پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 در ساعت: 19:27
|+|

دلم تنگ شده....

....میدونم ببینمت کم میارم 

برات مینویسم دوستت دارم آخه میدونی؟ آدما گاهی اوقات

خیلی زود حرفاشونو از یاد می برن ولی یه نوشته به این سادگیا پاک 

 شدنی نیست.گرچه پاره کردن یه کاغذ از شکستن یه قلبم ساده تر...

ولی من مینویسم....من مینویسم دوستت دارم

دوست داشتن غالبا یک نوع عذاب است، اما محروم بودن از آن مرگ است

میدونم واست یکی شد بودن و نبودنه من


نويسنده: مهرناز مورخ: یکشنبه بیستم بهمن 1387 در ساعت: 13:24
|+|

شب رفتنت

شب رفتنت عزیزم,هرگز از یادم نمیره
واسه هرکسی که میگم قصه شو , آتیش میگیره

دل من یه دریا خون بود ,چشم تو یه دنیا تردید
آخرین لحظه نگاهت غصه داشت باز ولی خندید

شب رفتنت یه ماهی توی خشکی رفت و جون داد
زلزله خیلی دلارو اون شب از غصه تکون داد

غما اون شب شیشه های خونه رو زدن شکستن
پا به پام عکسای نازت اومدن تا صبح نشستن

تو چرا از اینجا رفتی تو که مثل قصه هایی
گلم از چه چیزی باشه نه بدی نه بی وفایی

شب رفتنت نوشتی شدی قربونی تقدیر
نقره ی اشکای من شد دور گردنت یه زنجیر

شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشکی بودن
قحطی سفیدی ها بود همه انگار مشکی بودن

شب رفتنت که رفتی گفتی دیگه چاره ای نیست
دیدم اون بالا ها انگار عکس هیچ ستاره ای نیست

شب رفتن تو یاسا دلمو دلداری دادن
اونا عاشقن ولیکن تنها نیستن که زیادن

بارون اون شب دستشو از سر چشمام بر نمی داشت
من تا میخواستم ببارم هرکسی میدید نمیذاشت

شب رفتن تو رفتم سراغ تنها نوارت
اون که واسه م همه چی بود , آره تنها یادگارت

سرنوشت ما یه میدون , زندگی اما یه بازی
پیش اسم ما نوشتن حقته باید ببازی

شب رفتن تو خوندن واسه من همه لالایی
یکی میگفت که غریبی یکی میگفت بی وفایی

شب رفتن تو ابرا واسه گریه کم آوردن
آشنا ها برای زخم وا شده م مرهم آوردن

شب رفتن تو تسبیح از دست گلدونا افتاد
قلب آرزوهام انگار واسه ی همیشه وایساد

شب رفتن تو غربت, جای اونجا , اینجا پیچید
دل تو بدون منظور رفت و خوشبختیمو دزدید

شب رفتن تو دیدم یکی از قناری ها مرد
فرداش اما دست قسمت اون یکی هم با خودش برد

شب رفتن تو چشمات راست راستی چه برقی داشتن
این همه آدم چرا من , پس با من چه فرقی داشتن

شب رفتنت پاشیدم همه اشکامو تو کوچه
قولتو آروم گذاشتم پیش قرآن لب طاقچه

شب رفتنت دلم رفت پیش چشمایی که خیسن
پیش شاعرا که دائم از مسافر می نویسن

شب رفتن تو دیدم تا که غم نیاد سراغت
هیچ زمون روشن نمیشه واسه ی کسی چراغت

شب رفتن تو دیدم خیلیه غمای شاعر
روی شیشه مون نوشتم می مونم به پات مسافر

برو تا همه بدونن , سفرم اینقدا بد نیست
واسه گفتن از تو اما هیچکی شاعری بلد نیست

برو تا همه بدونن , سفرم اینقدا بد نیست
واسه گفتن از تو اما هیچکی شاعری بلد نیست

 

 

دستم بوی گل می داد.

 مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند،

 اما هیچکس فکر نکرد که من شاید یک گل کاشته باشم

 

 

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 در ساعت: 19:9
|+|

بی معرفت....

 

 

از حقیقت تا  دروغ  فاصله خیلی کمه

نه دلم تنگ نشده تنها دروغمه

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: پنجشنبه دهم بهمن 1387 در ساعت: 18:2
|+|

برو به خاطر خودت اما به من قول بده هرجای دنیا که بری دیگه نشو مال همه

 

آنقدر رسم وفاسوخت که ترسم گرلیلی زنده شود یادی زمجنون نکند...

 

نگات قشنگه ولیکن یه کم عجیب و مبهمه


 من از کجا شروع کنم دوست دارم یه عالمه


من و گذاشتی و بازم یه بار دیگه رفتی سفر


   نمی دونم شاید سفر برای دردات مرهمه


تا وقتی اینجا بمونی یه حالت عجیبیه


 من چه جوری واست بگم بارون قشنگ ونم نمه


هوای رفتن که کنی واسه تو فرقی نداره


اما به جون اون چشات مرگ گلای مریمه


آخرشم دق می کنم تا من و دوست داشته باشی


  مردن که از عاشقیه یک دفعه نیست که کم کمه


    من نمی دونم تو چرا اینجور نگاهم می کنی


    زیر نگاه نافذت نگاه عاشقم خمه


  می پرسم از چشمای تو ممکنه اینجا بمونی ؟


     می خندی و جواب می دی رفتن من مسلمه


برو به خاطر خودت اما به من قول بده


   هرجای دنیا که بری دیگه نشو مال همه


رسمه که لحظه ی سفر یادگاری به هم می دن


  قشنگ ترین هدیه ی تو تو قلب من یه مشت غمه


       شاید این و بهم دادی که همیشه با من باشه


  حق با تو،تو راست می گی غمت همیشه پیشمه


 دیدی گلا شب که میشه اشکاشونو رو پاک می کنن


    یادت باشه چشم منم همیشه غرق شبنمه


  تو می ری و اسم من واز رودلت خط می زنی


     اسم قشنگ تو ولی همیشه هرجا یادمه


   چشمای روشنت یه کم کاش هوای من رو داشت 

http://files.myopera.com/ahadpop/cartpostal/sokout.jpg

 

عشق همچون نقاشیست با این تفاوت که نقاشی را می توان پاک کرد اما عشق را هرگز.

جهان ، آلوده خواب است.
فرو بسته است وحشت در به روی هر تپش ، هر بانگ
چنان که من به روی خویش
در این خلوت که نقش دلپذیرش نیست
و دیوارش فرو می خواندم در گوش:
میان این همه انگار
چه پنهان رنگ ها دارد فریب زیست!

شب از وحشت گرانبار است.
جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بیدار:
چه دیگر طرح می ریزد فریب زیست
در این خلوت که حیرت نقش دیوار است؟

 


نويسنده: مهرناز مورخ: یکشنبه ششم بهمن 1387 در ساعت: 19:29
|+|

 

خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ... 

 خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد ! 

 خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ...  

خیانت میتواند جاري کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: جمعه بیستم دی 1387 در ساعت: 19:28
|+|

دنیا را بد ساخته اند........................

کسی را که دوست داری .تو را دوست نمیدارد

کسی که تو را دوست دارد .تو دوستش  نداری .

اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد ....

به رسم  وآیین هرگز به هم نمیرسند ......

این رنج است و زندگی یعنی این ......

 

 

کودکان

خدا را

گل میبینند

ما گل را

پرپر میکنیم!

 


نويسنده: مهرناز مورخ: یکشنبه پانزدهم دی 1387 در ساعت: 13:40
|+|

 

این چشم ها برای که تبخیر می شود ؟

این حلقه ها برای چه زنجیر می شود ؟

پیراهن محرم من را بیاورید

دارد زمان هیئت من دیر می شود

با روضۀ حسین نفس تازه می کنم

وقتی هوای شهر نفس گیر می شود

می آیم از کدورت و اشک عزای تو

سرچشمۀ طهارت تصویر می شود

من دستمال گریۀ خود را نشسته ام

چون آب هم به نام تو تطهیر می شود

اشک تو تا همیشه جوان می چکد حسین

چشم من است اینکه چنین پیر می شود

من تازه تشنه می شوم و گریه می کنم

وقتی ز گریه چشم همه سیر می شود

ایمان به دست معجزۀ غم بیاورید

پیغمبری که باعث تکفیر می شود

این قطره نیست آینۀ توست یا علی

در اشک ما حسین تو تکثیر می شود

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: چهارشنبه یازدهم دی 1387 در ساعت: 20:0
|+|

گاه مرا به یاد بیاور

از پس روزهایی که

مرا از یاد برده اند

غیر از گذر عشق که پاینده و باقی است

باقی همه چون موج به دریا گذران است

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: شنبه هفتم دی 1387 در ساعت: 18:55
|+|

گل من...

 

به تو تبریک میگم که به تو.... باختم

باردردم.... دله خود ساختم

 


نويسنده: مهرناز مورخ: جمعه ششم دی 1387 در ساعت: 21:33
|+|

سلام

حال من خوبه. ملالی نیست جز گم شدن در خیال تو. می خواهم برات بگم دیگه اون کوچهء سرسبز دیدار برام بهشت نیست. اینجا چراغها همیشه خاموشند. کوچه های زندگی خیلی برام پوچ شدند. با این حال اگر عمری باقی ماند بی خبر...

راستی بهت بگم, دیگه واسه نفس کشیدن هیچ بهونه ای ندارم. اینجا بعضی شبها آسمون دلش به حالم می سوزه, بعضی وقتها ابرها واسم گریه می کنند. می دونی چیه!! ای کاش همه مثل سایه ها باوافا بودند...
بازهم میگم حال من خیلی خوبه اما تو باور نکن...

دهکده عکس

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: چهارشنبه چهارم دی 1387 در ساعت: 18:11
|+|

من سنی چوخ ایستیرم

 

دختری دلش شکست ...

من سنی چوخ ایستیرم

حالادرسته یا اشتباه خدا میدونه!

خب  عشق و دوست داشتن تعطیل

البته نه!

یعنی بی خیال

یه کوچولو بی خیال

اینم بگم که مطالبه عشقولانم سر جاشه هااااا

 

 

آموخته ام که : به انسان ها مانند سکوي پرتاب نگاه نکنم.

آموخته ام که : هرگاه که ترسيده ام ، شکست خورده ام.

آموخته ام که : غرور انسان ها را هرگز نشکنم.

آموخته ام که : انسان هاي بزرگ هم اشتباه مي کنند.

آموخته ام كه : اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم

آموخته ام که : زندگي را از طبيعت بياموزم ،

مثل ابر با كرامت باشم .

چون بيد متواضع باشم ،

چون سرو ، راست قامت،

مثل صنوبر ، صبور ،

مثل بلوط مقاوم ،

مثل خورشيد با سخاوت و

مثل رود ، روان

 

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: یکشنبه یکم دی 1387 در ساعت: 14:37
|+|

دوست دارم با همه.... 1 سال گذشتا....تو این 1 سال 7 بار قهر کردی دیوونه ....این بار جدا شدی....

 

سخته كه عزيزترين شخص ازت بخواد فراموشش كني ...

خيلي سخته كه سالگرد گفتنه دوست دارم با کسی که

 دوسش داری رو بدون حضور خودش جشن بگيري

 

 

امشب شب یلدا   ۱   سال پیش من به تو ...

یادش بخیر

بی خیال حالا که نیستی انشاالله هرجایی هستی سالم و سلامت و خوش باشی

یلدات مبارک عزیزم

خوشبخت شی نفسم

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: شنبه سی ام آذر 1387 در ساعت: 18:15
|+|

تو رو دوس دارم زیاد مثه دلتنگیای وقته سفر.... دیووونه

 

تو رو دوس دارم زیاد

نگو پس دلت میاد منو تنهام بذاری...

تووی آخرین وداع وقتی دورم از همه

جه صبورم ای خدا

دیگه وقته رفتنه...

تو رو میسپارم به خاک       تو رو میسپارم به عشق

برو با ستاره ها...

تو رو دوس دارم   مثه حسه وقته دوباره ی تولدت...

تورو دوس دارم   وقتی میگذری همیشه از خودت...

تورو دوس دارم مثه خوابه خوبه بچگی      بغلت میگیرمو میرم به سادگی...

تو رو دوس دارم    مثه دلتنگیای وقته سفر...

تو رو دوس دارم   مثه حسه لطیفه وقت سحر...

مثه کودکی توو خواب      بغلت میگیرمو ....

   این دله غریبمو         با تو میسپارم به خاک

تووی آخرین وداع وقتی دورم از همه

جه صبورم ای خدا

دیگه وقته رفتنه...

تو رو میسپارم به خاک       تو رو میسپارم به عشق

برو با ستاره ها...


نويسنده: مهرناز مورخ: پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 در ساعت: 20:37
|+|

 

 

وقتي رفت
وقتي چمدانش را به قصد رفتن بست،
نگفتم: عزيزم ، اين کار را نکن.
نگفتم: برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده.
وقتي پرسيد دوستش دارم يا نه،
رويم را برگرداندم،
حالا او رفته، و من
تمام چيزهايي را که نگفتم، مي شنوم.
نگفتم: عزيزم، متاسفم، چون من هم مقصر بودم.
نگفتم: اختلاف ها را کنار بگذاريم،
چون تمام آنچه مي خواهيم عشق و وفاداري و مهلت است.
گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده اي،
من آن را سد نخو اهم کرد.
حالا او رفته، و من
تمام چيزهايي را که نگفتم، مي شنوم.
او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم
نگفتم: اگر تو نباشي، زندگي ام بي معني خواهد بود.
فکر مي کردم از تمامي آن بازي ها خلاص خواهم شد.
اما حالا، تنها کاري که مي کنم
گوش دادن به چيزهايي است که نگفتم.
نگفتم: باراني ات را درآر...
قهوه درست مي کنم و با هم حرف مي زنيم.
نگفتم: جادهء بيرون خانه
طولاني و خلوت و بي انتهاست.
گفتم: خدا نگهدار، موفق باشي،
خدا به همراهت. او رفت
و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چيزهايي که نگفتم، زندگي کنم.
زندگي چيزي جز يک بازیه تلخ نيست !!!

 

 

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 در ساعت: 19:24
|+|

 

 

وقتي رفت
وقتي چمدانش را به قصد رفتن بست،
نگفتم: عزيزم ، اين کار را نکن.
نگفتم: برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده.
وقتي پرسيد دوستش دارم يا نه،
رويم را برگرداندم،
حالا او رفته، و من
تمام چيزهايي را که نگفتم، مي شنوم.
نگفتم: عزيزم، متاسفم، چون من هم مقصر بودم.
نگفتم: اختلاف ها را کنار بگذاريم،
چون تمام آنچه مي خواهيم عشق و وفاداري و مهلت است.
گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده اي،
من آن را سد نخو اهم کرد.
حالا او رفته، و من
تمام چيزهايي را که نگفتم، مي شنوم.
او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم
نگفتم: اگر تو نباشي، زندگي ام بي معني خواهد بود.
فکر مي کردم از تمامي آن بازي ها خلاص خواهم شد.
اما حالا، تنها کاري که مي کنم
گوش دادن به چيزهايي است که نگفتم.
نگفتم: باراني ات را درآر...
قهوه درست مي کنم و با هم حرف مي زنيم.
نگفتم: جادهء بيرون خانه
طولاني و خلوت و بي انتهاست.
گفتم: خدا نگهدار، موفق باشي،
خدا به همراهت. او رفت
و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چيزهايي که نگفتم، زندگي کنم.
زندگي چيزي جز يک بازیه تلخ نيست !!!

 

 

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 در ساعت: 19:24
|+|

سلام  آهنگای وبلاگمو یکی یکی گوش بدین

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 در ساعت: 18:12

یادم رفته بود عشق و صداقت مدتهاست پر کشیده اند....

 

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...

روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه ... هرگز فراموشت نمی کنم ...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!

 


نويسنده: مهرناز مورخ: دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 در ساعت: 21:7
|+|

 

آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده؟                آدم  میتونه بد باشه مگه  فرشته  هم بده؟

میگن دستای ناز تو مهمون دستای دیگس           یه شب تو دستای منه فردا ولی جای دیگس

میگن تو راس نگفتی که تا آخرش مال منی          چشمای آبی  رنگ تو  دنبال چشمای دیگس

تو طول  راهت  نکنه  قلبتو   دادی به کسی          اون کیه که به جای من شبا براش دلواپسی

تو  اهل  اون  بالاهایی  اون  آسمونای بلند           گفتی فقط  بین همه با من یکی هم  نفسی

دلم داره بهم میگه نگاش مث گذشته نیس             نه اون کسی که خودشو برای تو میکشته نیس

قصه ی عشقم اولا قصه ی یه  فرشته بود            همون دل منو شکست حالادیگه فرشته نیس

فرشته دل نمی شکنه اهل بهشته با وفاس             خیانت و شکستنم  فقط  مال ما   آدماس

<br/><a href="http://i28.tinypic.com/167j91c.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

زیباترین هنر دوست داشتن است اما زیباتر

هنر بی صدا دوست داشتن است

 انگار پای ثانیه ها لنگ میشود

وقتی دلی برای دلی تنگ میشود

یادمان باشد از این پس خطایی نکنیم

گرچه در خود شکستیم صدایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم زغفلت من ومایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق زهر بی سروپایی نکنیم

Hosted by Tinypic.com

 

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: شنبه بیست و سوم آذر 1387 در ساعت: 18:40
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.k2sms.sub.ir & www.bahar20.blogfa.com & +SMSFARSI+