عشق يک حادثه ساده نبود ، اما از آن ساده گذشتي .. عشق اشک چشم من بود وقتي از من پرسيدي هنوز دوستم داري .. عشق آينه تصوير تو بود که هر روز صبح مثل خورشيد جلوي چشمانم طلوع ميکرد .. عشق صداي خوردههاي الماس بود وقتي که قلبم از رفتن تو شکست .. عشق آخرين نگاه اشکآلود من بود وقتي که حرمت قلبم را زير پا گذاشتي و ساک سفرت را بستي ... عشق کادوي تولد تو بود ، که وقتي نيامدي ، براي هميشه در کمد خاطراتم محبوس شد ... عشق گوش کردن به شعر « لحظه ديدار نزديک است » رضا صادقي بود ، وقتي فردا صبح قرار بود تو را ببينم ... اما تو اينها را نميفهميدي ..
اکنون روزگارت را در رؤياهايم سياه ميبينم ..
ولي اگر ديروز عشق را باور ميکردي ، امروز از شدت تنهايي ، لرزه بر اندامت نميافتاد .. اگر فرق عشق و هوس را ميدانستي ، روزگارت اين نبود ..
کاش هرگز نمی دیدمت تا امروز غم ندیدنت رابخورم ...
کاش لبخندهایت آنقدر زیبا نبودند که امروز آرزوی
دیدن یک لحظه فقط یک لحظه
از لبخندهای عاشقانه ات را داشته باشم ...
کاش چشمان معصومت به چشمانم خیره نمی شد ...
تا امروز چشمان من به یاد آن لحظه بهانه گیرند و اشک بریزند ...
فاصله بهانه است , حتی چشمانت دیگر دلتنگم نمی شوند اما من دورتر از افق , کنار ستاره ای تنها منتظرم . . . یقین دارم اگر دلت همراه شود دستانمان طعم به هم رسیدن را خواهند چشید . . . قسم ات می دهم به نسیمی که بوی گذشته های شاد را دارد به نشان بی نشانی تو :
....فاصله ها را
ســــکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی برباد رفته ام آبرومندانه
مطمئن باش و برو ضربهات كاری بود دل من سخت شكست و چه زشت به من و سادگیام خندیدی به من و عشقی پاك كه پر از یاد تو بود و خیالم میگفت تا ابد مال تو بود تو برو ، برو تا راحتتر تكههای دل خود را آرام سر هم بند زنم
سهراب گفتی:چشمها را باید شست..... .شستم ولی !......... گفتی: جور دیگر باید دید.......دیدم ولی !.............. گفتی زیر باران باید رفت........رفتم ولی !............. او نه چشمهای خیس و شسته ام را..نه نگاه دیگرم را...هیچ کدام را ندید !!!! فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت: