تو رو میخواستم و نذاشتی حرمت واسم عاشق بودم اومدم تا شهر غربت واست ولی به جرات بازم میگم ارزومه که تو بشی خوشبخت بازم هرجایی که هستی هرجایی که رفتی ازم بد نگو چون رفتارم با تو به خدا قسم بد نبود
برو به خاطر خودت اما به من قول بده هرجای دنیا که بری دیگه نشو مال همه
آنقدر رسم وفاسوخت که ترسم گرلیلی زنده شود یادی زمجنون نکند...
نگات قشنگه ولیکن یه کم عجیب و مبهمه
من از کجا شروع کنم دوست دارم یه عالمه
من و گذاشتی و بازم یه بار دیگه رفتی سفر
نمی دونم شاید سفر برای دردات مرهمه
تا وقتی اینجا بمونی یه حالت عجیبیه
من چه جوری واست بگم بارون قشنگ ونم نمه
هوای رفتن که کنی واسه تو فرقی نداره
اما به جون اون چشات مرگ گلای مریمه
آخرشم دق می کنم تا من و دوست داشته باشی
مردن که از عاشقیه یک دفعه نیست که کم کمه
من نمی دونم تو چرا اینجور نگاهم می کنی
زیر نگاه نافذت نگاه عاشقم خمه
می پرسم از چشمای تو ممکنه اینجا بمونی ؟
می خندی و جواب می دی رفتن من مسلمه
برو به خاطر خودت اما به من قول بده
هرجای دنیا که بری دیگه نشو مال همه
رسمه که لحظه ی سفر یادگاری به هم می دن
قشنگ ترین هدیه ی تو تو قلب من یه مشت غمه
شاید این و بهم دادی که همیشه با من باشه
حق با تو،تو راست می گی غمت همیشه پیشمه
دیدی گلا شب که میشه اشکاشونو رو پاک می کنن
یادت باشه چشم منم همیشه غرق شبنمه
تو می ری و اسم من واز رودلت خط می زنی
اسم قشنگ تو ولی همیشه هرجا یادمه
چشمای روشنت یه کم کاش هوای من رو داشت
عشق همچون نقاشیست با این تفاوت که نقاشی را می توان پاک کرد اما عشق را هرگز.
جهان ، آلوده خواب است. فرو بسته است وحشت در به روی هر تپش ، هر بانگ چنان که من به روی خویش در این خلوت که نقش دلپذیرش نیست و دیوارش فرو می خواندم در گوش: میان این همه انگار چه پنهان رنگ ها دارد فریب زیست!
شب از وحشت گرانبار است. جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بیدار: چه دیگر طرح می ریزد فریب زیست در این خلوت که حیرت نقش دیوار است؟
حال من خوبه. ملالی نیست جز گم شدن در خیال تو. می خواهم برات بگم دیگه اون کوچهء سرسبز دیدار برام بهشت نیست. اینجا چراغها همیشه خاموشند. کوچه های زندگی خیلی برام پوچ شدند. با این حال اگر عمری باقی ماند بی خبر...
راستی بهت بگم, دیگه واسه نفس کشیدن هیچ بهونه ای ندارم. اینجا بعضی شبها آسمون دلش به حالم می سوزه, بعضی وقتها ابرها واسم گریه می کنند. می دونی چیه!! ای کاش همه مثل سایه ها باوافا بودند... بازهم میگم حال من خیلی خوبه اما تو باور نکن...
وقتي رفت وقتي چمدانش را به قصد رفتن بست، نگفتم: عزيزم ، اين کار را نکن. نگفتم: برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده. وقتي پرسيد دوستش دارم يا نه، رويم را برگرداندم، حالا او رفته، و من تمام چيزهايي را که نگفتم، مي شنوم. نگفتم: عزيزم، متاسفم، چون من هم مقصر بودم. نگفتم: اختلاف ها را کنار بگذاريم، چون تمام آنچه مي خواهيم عشق و وفاداري و مهلت است. گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده اي، من آن را سد نخو اهم کرد. حالا او رفته، و من تمام چيزهايي را که نگفتم، مي شنوم. او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم نگفتم: اگر تو نباشي، زندگي ام بي معني خواهد بود. فکر مي کردم از تمامي آن بازي ها خلاص خواهم شد. اما حالا، تنها کاري که مي کنم گوش دادن به چيزهايي است که نگفتم. نگفتم: باراني ات را درآر... قهوه درست مي کنم و با هم حرف مي زنيم. نگفتم: جادهء بيرون خانه طولاني و خلوت و بي انتهاست. گفتم: خدا نگهدار، موفق باشي، خدا به همراهت. او رفت و مرا تنها گذاشت تا با تمام چيزهايي که نگفتم، زندگي کنم. زندگي چيزي جز يک بازیه تلخ نيست !!!
وقتي رفت وقتي چمدانش را به قصد رفتن بست، نگفتم: عزيزم ، اين کار را نکن. نگفتم: برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده. وقتي پرسيد دوستش دارم يا نه، رويم را برگرداندم، حالا او رفته، و من تمام چيزهايي را که نگفتم، مي شنوم. نگفتم: عزيزم، متاسفم، چون من هم مقصر بودم. نگفتم: اختلاف ها را کنار بگذاريم، چون تمام آنچه مي خواهيم عشق و وفاداري و مهلت است. گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده اي، من آن را سد نخو اهم کرد. حالا او رفته، و من تمام چيزهايي را که نگفتم، مي شنوم. او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم نگفتم: اگر تو نباشي، زندگي ام بي معني خواهد بود. فکر مي کردم از تمامي آن بازي ها خلاص خواهم شد. اما حالا، تنها کاري که مي کنم گوش دادن به چيزهايي است که نگفتم. نگفتم: باراني ات را درآر... قهوه درست مي کنم و با هم حرف مي زنيم. نگفتم: جادهء بيرون خانه طولاني و خلوت و بي انتهاست. گفتم: خدا نگهدار، موفق باشي، خدا به همراهت. او رفت و مرا تنها گذاشت تا با تمام چيزهايي که نگفتم، زندگي کنم. زندگي چيزي جز يک بازیه تلخ نيست !!!
یادم رفته بود عشق و صداقت مدتهاست پر کشیده اند....
این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...
من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم
و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...
تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...
زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم... هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ... دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را....
مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...
به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد... اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود... و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...
با این همه ... هرگز فراموشت نمی کنم ...
هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند!