تبليغاتX
عاشقانه...


عاشقانه...





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


RSS


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

گفتم شايد نديدنت از خاطرت دورم كنه ديدم نديدنت فقط مي تونه كه كورم كنه گفتم صدا تو نشنوم شايد كه از يادم بري ديدم تو گوشام جز صدات نيستش صداي ديگري نديدنو نشنيدنت عشق تو از دلم نبرد فقط دونستم بي تو دل پرپر شدو گم شدو مرد

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: سه شنبه سی ام بهمن 1386 در ساعت: 14:30
|+|

 

 

 

 

ميدوني بي تو لحظه حرمتي نداره

 

چاره اي ندارم............

 

ميدونم برات عجيب اين هم اسرار و خواهش

 

اين هم خواستن دستات  بدون حتي نوازش

 

ميدونم كه خيمگاهي واس تو گريه ي درد

 

مي گذري از من ميري اما باز من بر ميگردم

 

ميدونم برات عجيب من با اون هم غرورم

 

پيش همه ي بديها ت چه  جوري باز هم صبورم

 

ميدونم واست سوال كه چرا پيشت حقيرم

 

دور ميشي من را  نبيني باز سراغ تو را ميگيرم

 

ميدوني چرا هميشه من بدهكار تو ميشم

 

وقتي نيستي هم يك جور با خيالت راضي ميشم

 

ميدوني واس چي از تو من ميمونم و مي خندم

 

تا نبيني گريه ها ما هر دو چشمام مي بندم

 

چارهاي جز اين ندارم اخه خون شدي تو رگم

 

ميمرم اگه نباشي بي تو من بد جوري تنهام

 

ميدونم بك روز مي فهمي روزي كه دنيا را گشتي

 

من چه جوري تو را خواستم تو چه جور از من گذشتي

 

چارهاي جز اين ندارم اخه خون شدي تو رگم

 

ميمرم اگه نباشي بي تو من بد جوري تنهام

 

ميدونم بك روز مي فهمي روزي كه دنيا را گشتي

 

من چه جوري تو را خواستم تو چه جور از من گذشتي

 

هرگز فراموشت نخواهم کرد 

            احساس عجیبی دارم ذهنم مشغول است و افکارم مغشوش

        نمی دانم به چه فکر کنم . در یک زمان به خیلی چیزها فکر میکنم من میدانم

       تلاطم این حالت متعلق به زمان تغییر است

      من دارم خودم را میشناسم یا اینکه خودم را دارم پیدا میکنم چون برای پیدا کردن معبود اول 

     باید خودم را بشناسم ولی برای

    این شناخت از مراحل سختی باید بگذرم و این گذر همراه با تلاطم فکری است

   نمی توانم نه نمی توانم یک جا بایستم همه اش در حال رفتنم .دارم وجود تو را احساس میکنم با شناخت خودم دارم به تو میرسم

     خدایا............

    مرا قبول کن به بندگییت دلم می خواهد فریاد بزنم اما صدایم در نمی آید دلم می خواهد   

      امشب به درو دیوار بکوبم ولی جراتش

    را ندارم  دلم می خواهد با تمام وجود کسانی را که دوست دارم در آغوش بگیرم و زار زار   

    گریه کنم

    دلم میخواد شبها وقتی که همه خوابن بشینم و با خدا حرف بزنم دردهایی درونم است و

   رازهایی در سینه دارم که فقط خودم می دانم و خدایم

  خدایا........ تو به همه مسائل آگاهی برای همین تو کمکم کن تا رازهای درون سینه ام را را بر ملا کنم و تمام دردهای درونم را بیرون بریزم

 

    خدایا ................   دوست دارم خیلی خیلی

 

 

یا الله

 

 

قلب من

 

 

 

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 در ساعت: 18:14
|+|

 

 

 

 

با همين واژه هاي معمولي با خدا حرف مي زنم هر شب

گر چه آن سوي آسمان برپاست

شب شعر ستاره ها در شب

حرف هايم اگر چه تکراريست

جمله هايم اگر چه بي معناست

تا زماني که با خدا هستيم

اسم هر گفت و گوي ساده دعاست

راستي اشک هم زبان دعاست

ساده با واژه اي بي پايان

لهجه اشک هاي من گاهي

مي شود مثل لهجه ي باران

باز شب شد من و خدا هستيم

جمع ما ساده وصميمانه است

در نفس هاي شاعرانه شب

جمع ما جمع شمع وپروانه است

 

 

 

من گم شده ام در خودم ، در تنهایی ام ،می دانم سر انجام روزی

در غربت دلم خواهد مرد

در سرزمین واژه ها لال مانده ام ، می دانم در دل آسمان در

 حسرت سو سو ی ستاره ای دلم خواهد مرد

 

 

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 در ساعت: 17:56
|+|

 

 

وقتی کسی شما را عاشقانه دوست میدارد، شیوه

بیان اسم شمادر صدای او متفاوت است و تو

میدانی که نامت در لبهای او ایمن است.

 

 

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 در ساعت: 17:21
|+|

آری ، یکی را دوست میدارم ، آن را احساس کردم در قلبم

او همان ستاره درخشان آسمان شبهای دلتنگی و تیره و تار من است...

 

 
 
 
 
 

نويسنده: مهرناز مورخ: یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 در ساعت: 16:49
|+|

 زندگي هنر نقاشي كردن است بدون استفاده از پاك كن سعي كن هميشه طوري زندگي كني كه وقتي به گذشته برميگردي نيازي به پاك كن نداشته باشي.

اينجا من هستم؛ سکوتي محض، سکوتي شکسته و درهم بخاطر هر روز نديدن تو اينجا من هستم ؛ تهي از زندگي و روزمرد‌گي ، خالي‌تر از هميشه؛ با کلافي درهم و پيچ در پيچ معني سکوتم را با چشمانم برايت بارها فرستاده‌ام اينجا من هستم با آوازي که هرگز نشنيدي من هستم و سازي مبهم


نويسنده: مهرناز مورخ: یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 در ساعت: 13:52
|+|

 

نمی گم جای تو روی چشمام چون اگه گریه کنم خیس می شی

 

 

نمی گم جای تو توی دستام چون اگه باز کنم پر می کشی

 

 

نمی گم جای تو توی قلبمه چون اگه بشکنه زخمی می شی

 

 

نمی گم جای تو توی ذهنمه چون اگه خراب بشه؛خراب می شی

 

 

نمی گم جای تو توی حرفام چون اگه سکوت کنم خسته می شی

 

 

نمی گم جای تو توی یادمه چون اگه پیر بشم کهنه می شی

 

 

من می گم جای تو هر کجا باشه

 

دلتنگی هاتو برداربه روی قلبم بذار
تکیه بده به شونم تو این مسیر دشوار
اگه منو نمی خوای حرف دلم رو گوش کن
فقط برای یک بار بعدش خدانگهدار
تنهایی خیلی سخته وقتی چشمام به راهه
وقتی که شب سیاهه ، وقتی بدون ماهه
تنهایی خیلی تلخه وقتی که بی تو هستم
تنها می مونه دستم ، با این دل شکسته ا م
دلتنگی هامو بردار پیش خودت نگه دار
هر وقت که تنها شدی منو به یادت بیار
داری می ری نمی خوام بخت تو رو بگیرم
این حرف آخر من دوست دارم دوست دارم می میرم
تنهایی خیلی درده اگه نیای تو خوابم
وقتی تو اضطرابم ، تو هم ندی جوابم
تنهایی خیلی سرده وقتی پیشم نباشی
آتیشم نباشی ، بیدار می شم نباشی

 

تقدیم به اونی که یه دنیا دوسش دارم

 

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 در ساعت: 19:7
|+|

روزها را می گذرانیم تا به خوشبختی برسیم.براستی خوشبختی چیست که هر روز صبح با چهره های عبوس و خواب آلوده برای یافتنش به این سو و آن سو می دویم؟

 


نويسنده: مهرناز مورخ: پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 در ساعت: 18:41
|+|

من و علیرضای مهربون و باصفام

 

تا آمدنت بگذار قصه یافتن تو را برای کسانی که هنوز پی گمشده خود هستند بگویم

بگویم که من تو را میان ستارگان اسمان یافتم

آنجا که هر شب ستارگان ما را برای دیدنشان دعوت می کنند

من تو را میان گلهای باغچه یافتم

تا انجا که هر روز شبنمی خندان به گلها سلام میدهند

من تو را میان قاصدکهایی یافتم که هر روز برای دوستدارانت نوید شادی و امید را می دهند

در انتظارت ای ترانه نامفهوم کفشهای غیرتم را در می اورم و در کویر غرورم با پای برهنه راه می روم

تا شاید که تاولهای قلبم را باور کنی  

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 در ساعت: 18:35
|+|

آموخته ام که : به انسان ها مانند سکوي پرتاب نگاه نکنم.

آموخته ام که : هرگاه که ترسيده ام ، شکست خورده ام.

آموخته ام که : غرور انسان ها را هرگز نشکنم.

آموخته ام که : انسان هاي بزرگ هم اشتباه مي کنند.

آموخته ام كه : اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم

آموخته ام که : زندگي را از طبيعت بياموزم ،

مثل ابر با كرامت باشم .

چون بيد متواضع باشم ،

چون سرو ، راست قامت،

مثل صنوبر ، صبور ،

مثل بلوط مقاوم ،

مثل خورشيد با سخاوت و

مثل رود ، روان

 

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 در ساعت: 18:28
|+|

 

کاش می شد قلب ها آباد بود !
کینه و غمها به دست باد بود
!

کاش می شد دل فراموشی نداشت
!
نم نم باران هم آغوشی نداشت
!

کاش می شد کاش های زندگی
!
گم شوند پشت نقاب بندگی
!

کاش می شد کاش ها مهمان شوند
!
در میان غصه ها پنهان شوند
!

کاش می شد آسمان غمگین نبود
!
رد پای قهر و کین رنگین نبود
!

ashkepary

 


نويسنده: مهرناز مورخ: چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 در ساعت: 19:6
|+|

 

 

 باید رنگ خدا بود !
باید مثل خدا دید !
باید مثل خدا شنید !
باید مثل خدا حرف زد !
باید مثل خدا خندید !
باید مثل خدا بخشید !
باید مثل خدا صبر کرد !!
و وقتی اینطور بودیم متوجه میشیم که ،
مثل خدا عاشقیم !!!!!

       

 به روياهاي خود محكم بچسبيد زيرا اگر روياها بميرند زندگي پرنده ي بال شكسته اي

 مي شود كه قادر به پرواز نيست.

 

با تو کنار دریا

 

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 در ساعت: 18:3
|+|

سلام.والنتاین مبارک  

                


نويسنده: مهرناز مورخ: چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 در ساعت: 17:40
|+|

دختری دلش شکست ...

 

معنای زنده بودن من٬ با تو بودن است...

                       دوستت دارم... 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 در ساعت: 19:44
|+|

مادر


نويسنده: مهرناز مورخ: دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 در ساعت: 19:40
|+|

 

 

 

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

 

آه ! بی تاب شدن عادت كم حوصله هاست

 

 

مثل عكس رخ مهتاب كه افتاده در آب

 

در دلم هستی و بين من و تو فاصله هاست

 

 

آسمان با قفس تنگ چه فرقي دارد؟

 

« بال» وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

 

 

بی تو هر لحظه مرا بيم فرو ريختن است

 

مثل شهری كه به روی گسل زلزله هاست

 

 

باز می پرسمت از مسئله دوری عشق

 

و سكوت تو جواب همه ی مسئله هاست... 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 در ساعت: 19:6
|+|

نازنین همیشگی من ! صاحب نوشته های من ! تک سوار دلم ! اگر باشی می مانم ! اگر بگویی اوج می گیرم ! تو فقط بیا ، بگو ، بمان ، جان دادنش با من ...

در جلسه امتحان عشق

من مانده ام و يك برگه سفيد !

يك دنيا حرف نا گفتني

و يك بغل تنهايي و دلتنگي ...

درد دل من در اين كاغذ كوچك جا نمي شود !

در اين سكوت بغض آلود

قطره كوچكي هوس سرسر بازي مي كند !

و برگه سفيدم

عاشقانه قطره را به آغوش مي كشد !

عشق تو نوشتني نيست ...

در برگه ام ، كنار آن قطره

يك قلب كوچك مي كشم !

وقت تمام است .

برگه ها بالا ...

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 در ساعت: 18:55
|+|

خواهم تو شوی ، محبوب دلم

چون نرگس مست ، دیوانه ی من

رویت رخ من ، سویت ره من

هستی چو بهشت ، کاشانه ی من

 

پروانه ی من ، پروانه ی من

بی تو چه کنم ، مستانه ی من

آوای تو شد ، هم نغمه ی من

ای لاله ی من ، بردی دل من

 

پروانه ی من ، پروانه ی من

بی تو چه کنم، مستانه ی من

آوای تو شد ، هم نغمه ی من

ای لاله ی من ، بردی دل من

ای چراغ هر بهانه از تو روشن ، از تو روشن

اي كه حرفاي قشنگت ، شبو آشتي داده با من

منو گنجيشكاي خونه ، ديدنت عادتمونه

به هواي ديدن تو ، پر ميگيريم از تو لونه

باز مياي كه مثل هر روز ، برامون دونه بپاشي

منو گنجيشكا ميميريم ، اگه تو خونه نباشي

 

من خنديدم،او خنديد.

              من اشك ريختم،او اشك ريخت

         اما دم آخر

                    من گريستم واو خنديد...

 


نويسنده: مهرناز مورخ: یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 در ساعت: 18:7
|+|

من ازین فاصله ی فاصله ها دلگیرم بی تو اینجا چه غریبانه شبی می میرم.... دل من یا همه آدمکانی که به دنبال تواند قهر می گردد و من با خود خود درگيرم

 


نويسنده: مهرناز مورخ: یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 در ساعت: 17:34
|+|

                دوستت دااارم

               


نويسنده: مهرناز مورخ: شنبه بیستم بهمن 1386 در ساعت: 18:27
|+|

امروز بهترین روز زندگیم بود

خدایا شکرت


نويسنده: مهرناز مورخ: چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 در ساعت: 18:3
|+|

 همه چیز را بخاطر تو دوست دارم من غم را در سكوت ،سكوت را در شب،شب را در بستر ،بستر را برای اندیشیدن به تو دوست میدارم من عشق را در امید ،امید را در تو ،تو را در دل، دل را در موقع تپیدن به خاطر تو دوست دارم ای دوست من خزان را به خاطر رنگش، و بهار را به خاطر شكوفه هایش و خدایی كه دل را برای تپش ،تپش را در پاسخ ،پاسخ را در چشمان قشنگ تو برای عصیان زندگی آفرید دوستدارم

نگران كوچكيت بودم ... ديدم آنچنان زود بزرگ شدي كه ديگر در دستانم نمي گنجي ... حال نگران بزرگي توأم ...ترسم روزي آنقدر كوچك شوم كه ديگر در انديشه ات هم نگنجم


نويسنده: مهرناز مورخ: چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 در ساعت: 17:8
|+|

بیا...

دلم واست تنگ شده...

دوست داشتن؟

چرا غم ها نمی دانند که من غمگینترین غمگین این شهرم

بیا ای دوست با من باش که من تنهاترین تنهای این شهرم

 

 

سهم من

 از دستان پنجره 

یک بغل دلتنگی

و سهم تواز من

خاطرات باران خورده

اکنون !

 به وسعت آغوش نسیم

غزل های ناتمام را

 به خاطر بسپار

مسافر چشمهای پاییزی ام

 


نويسنده: مهرناز مورخ: دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 در ساعت: 14:52
|+|


 

 
ارتباط ادمها و كره زمين 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

به کجا تا به کجا؟

نور خدا دیگر نیست

اندر این ظلمت و تاریکی غم ها

 

همه افسانه شدست

همه ی با ورها:

((عشق،عاشق،معشوق))

همه بازیه خداست

که اگر نیست بگویید کجاست؟

عشق کو؟

عاشق کو؟

خانه ی معشوق کجاست؟

دفتر شعر 
 

از من نپرس چقدر دوستت دارم

                         اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست

 

                          به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم

 

                             مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد

 

                     مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم

 

                                         بگو معنی تمرین چیست ؟

 

                                     بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟

 

                                             بریدن از خودم را ؟

 

                         مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ...

 

              از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم

 

                           همه می دانند که دروری تو روحم را می آزارد

 

         تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند

 

                            نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...

 

                                   هوای سرد اینجا رو دوست ندارم

 

                              مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام

ای کاش زبان نگاهم را می دانستی

و با این همه سکوت

مرا به خاموشی متهم نمی کردی

کاش می دانستی من همیشه

با زبان چشمانم با تو سخن می گویم

چشمانی که از ندیدنت

سیل ها دارند برای جاری ساختن

سخن ها دارند برای گفتن

غزل ها دارند برای از تو سرودن و

عشق ها دارند برای از تو فریاد کردن

کاش می دانستی که من تو را

دوست دارم

کاش می دانستی....



delam

 


نويسنده: مهرناز مورخ: یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 در ساعت: 19:19
|+|

پل زندگي

همیشه دوری...

 


نويسنده: مهرناز مورخ: یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 در ساعت: 18:56
|+|

 

ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم

 

هر جا که پا می ذارم، تو رو اونجا می بینم

 

یادمه چشمای تو، پُر درد و غصه بود

 

قصه غربت تو، قد صد تا قصه بود

 

تو برام خورشید بودی، توی این دنیای سرد

 

گونه های خیسمو، دستای تو پاک می کرد

 

حالا اون دستا کجاست؟ اون دو تا دستای خوب

 

چرا بی صدا شده، لب قصه های خوب

 

من که باور ندارم، اون همه خاطره مُرد

 

عاشق آسمونا، پشت یک پنجره مُرد

 

آسمون سنگی شده، خدا انگار خوابیده

 

انگار از اون بالاها، گریه هامو ندیده

 

 یاد تو هر جا که هستم با منه

 داره عمر منو آتیش می زنه

 


نويسنده: مهرناز مورخ: یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 در ساعت: 18:25
|+|

 

 

 اگه احساسمو کشتی  اگه از ياد منو برد

 

اگه رفتی بی تفاوت به غريبه دل سپردی 

     

 بدون اين رو که دله من شده جادوی طلسمت

    

 يکی هست اين ور دنيا که تو يادش مونده اسمت

چشم زيبا


 


نويسنده: مهرناز مورخ: یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 در ساعت: 14:49
|+|

به نظر شما عشق يعني چي؟؟؟؟؟؟

 

صدف بارانی خود را در ساحل خرچنگهای آبی گم کرده ام


نويسنده: مهرناز مورخ: یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 در ساعت: 14:41
|+|

               

 

اگر روزي كسي از من بپرسد
كه ديگر قصدت از اين زندگي چيست
 
بدو گويم كه چون مي ترسم از مرگ
مرا راهي به غير از زندگي نيست
سلام
 

نويسنده: مهرناز مورخ: یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 در ساعت: 14:9
|+|

دیگر کسی را دوست نداشته باشم
حتی به قیمت سنگ شدن
توبه می کنم دیگر برای کسی اشک نریزم
حتی اگر فصل چشمانم برای همیشه زمستان شود
چشمانم را می بندم
توبه می کنم دیگر دلم برای كسي تنگ نشود
حتی چند لحظه (!) قول می دهم
نام كسي را بر زبان نمی آورم
لبهایم را می دوزم
توبه می کنم دیگرعاشق نشوم
قلبم را دور می اندازم
برای همیشه
و به کویر تنهایی سلام می کنم...                                                                                

                                   نيمه گمشده من


 


نويسنده: مهرناز مورخ: یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 در ساعت: 13:58
|+|

 


نويسنده: مهرناز مورخ: شنبه سیزدهم بهمن 1386 در ساعت: 17:41
|+|

                       

ابراي پاييزي

 

ابراي پاييزي دلگير من،جوون تر بود چهره ي پير من

 

                        چشماي من بي خبراي ساده،منتظراي دل به جاده داده

 

مردمك ها تون به كجا زول زدن،باز مژه ها تون به كجا پل زدن

 

كاشكي بدونيد كه دارم هنوزم،از اشتباه قبليتون ميسوزم

 

با اين كه هيچ كس نيومد پيش من،شب زده ها چشماي درويش من

 

تنها نبودم حتي يك دقيقه،با تنهايي كه بهترين رفيقه

بي تـو از داغ و درد لبــريـزم

سخت افسرده ام . غم انگيزم

 

اندكي آنطرف تر از هيــچم

واي من . من چقدر ناچيزم

 

بي تو خاكسترم .ولي باتو ــ

دشت" آيش خورم" . غزلخيزم

 

تو . شكوفاترين درخت بـهار

من.‌ عقيم از شكوفه. پاييزم

 

از چه سمت است كوچه ي باران ؟

 

تا چـــــراغ غـــزل بيـــاويـــزم

 

مهــربانم ! بگير دستم را

دوست دارم دو باره بر خيزم

                                  انتظار بعد از رفتن

سلام...

چه روزی بود امروز...

                          


نويسنده: مهرناز مورخ: شنبه سیزدهم بهمن 1386 در ساعت: 17:37
|+|

عشق نميپرسه كه تو كي هستي؟ ........فقط ميگه كه تو مال من هستي عشق نميپرسه كه اهل كجايي؟...........فقط ميگه كه تو قلب من هستي عشق نميپرسه كه تو چيكار ميكني؟.......فقط ميگه باعث بشي قلبم به ضربان بيافته عشق نميپرسه چرا دور هستي؟..........فقط ميگه هميشه با من هستي عشق نميپرسه كه دوستم داري؟...........فقط ميگه عاشقانه دوستت دارم

 

رو سنگ قبرم بنویس اینجا مجال گریه نیست هرکی میخواست گریه کنه بهش بگین اون دیگه نیست

                           آبی آسمان

الهی دعوتم کردی ، ردم مکن ؛
شعله ورم کردی ، سردم مکن ؛
آمدم تا باتو راه های نرفته را بروم
.
آمدم و مطمئنم که تو سال ها چشم به راهم بودی ؛

حالا دستم را بگیر و مرا پا به پا ببر تا خودم را پیدا کنم
.
من سال هاست که در خودم قدم می زنم ، ولی به خودم نمی رسم
.
مرا به خودم برسان ؛ من گم شده ام

 


نويسنده: مهرناز مورخ: شنبه سیزدهم بهمن 1386 در ساعت: 17:13
|+|

 

 اشک عاشق دیدنی نیست

همه حرفا گفتنی نیست

رفتی اما عشقت هرگز دیگه از یادت رفتنی نیست

 

 

 

براي رسيدن به تو پا پيش گذاشتم خودم را قسمت كردم

تو را سهم تمام روياهايم كردم انصاف نبود

تو كه ميدانستي با چه اشتياقي خودم را قسمت ميكنم

پس چرا زودتر از تكه تكه شدنم جوابم نكردي

براي خداحافظي خيلي دير بود خيلي دير...

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 در ساعت: 20:24
|+|

رنگ مرگ

عشق مثل يه نامه سر بسته مي مونه تا بازش نکردی و نخوندی نمی دونی توش چه خبره!

 اما سعي کن با عجله نخوني ، با صبر و حوصله کتاب عشق رو ورق بزن تا به شناخت واقعی برسی و قصه عشق الکی به پايان نرسه .

نگفتم به جز با خدائی که هست

 

از این درد بی انتهایی که هست

 

من و کوله بار خلوصی که نیست...!

 

شب و اشک و دست دعایی که هست

 

به دنبال خود می کشاند مرا

 

در این جاده ها رد پایی که هست

 

برایم در این بی کسی ها توئی

 

صمیمی ترین آشنایی که هست

 

خجل می کند ماه و خورشید را...

 

تورا دست بی ادعایی که هست

 


نويسنده: مهرناز مورخ: پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 در ساعت: 20:15
|+|


رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !

 رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ...

تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ...

 تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ...

و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی

قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دلبریدی

که چرا تو از راه رسیدی و باعث تک تک این ترانه ها شدی ؟!!

ترانه هایی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی !

 گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید !

ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود !

 بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی !

اعتنا نکردی به حرمت ترانه هایی که تنها سهم من از چشمانت بود !

تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !

 قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !

!!!قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم

خدانگهدار.......خدانگهدار ای زیبای من ....دوست دارم...

  


نويسنده: مهرناز مورخ: چهارشنبه دهم بهمن 1386 در ساعت: 14:49
|+|

           

یعنی میخواد....

اینک برایم اشک بریز - اینک زمان برای جسارت تنگ است - شانه هایت را

 

لمس نکرده ربودند و نهایت تمام حرف هایمان شد ... افسوس - چقدر غریبه

 

شده ایم - اینک فقط من و تو هستیم - تنهای تنهای تنها

 


نويسنده: مهرناز مورخ: سه شنبه نهم بهمن 1386 در ساعت: 19:7
|+|

                       

از تو انتظار نداشتم

 

 

 

از تو انتظار نداشتم كه بري تنهام بذاري

 

خاك كني آن عشق پا كواسمي هم از من نياري

 

كاش ميمردم نمي ديدم اين روزاي پوچ وسردو

 

كاش ميمردم نمي ديدم اين دلِ پر آه ودردو

 

از تو انتظار نداشتم که رفیق نیمه راه شی

 

بگذری از عشق پاکم بری و از من جدا شی

                                                        fire

                                  

مي خواستم واژه اي پيدا کنم تا ...

 

دلتنگي کهنه و بي خاصيتم را

 

عرضه کند ،
 
ولي

 

واژه ها باز هم غريبي مي کنند.
 
مي خواستم ،

 

کاغذي بيابم منت نگذارد ،

 

تنش را بدستانم بسپارد ،

 

تا نوازشش دهم ،

 

اما ، اعتمادي نيست...!

 

اين لحظه ها ي لعنتي ،
باز هم مرا عذاب مي دهند...

 

اين دقيقه هاي بي وفا ،

 

بي وجدانترين ِ عالم اند...!
 
دستي نيست تا
 
دستهاي خسته ام را

 

گرم کند...

 

نگاهي نيست ،
 
تا مرا اميد دهد...

 

نفسي نمانده تا به آن تکيه کنم.

 

اينجا،
آخرين ايستگاه عاشقيست...!

نويسنده: مهرناز مورخ: سه شنبه نهم بهمن 1386 در ساعت: 19:0
|+|

دوست داري بگم مي خوام هر روز صبح با صداي تو بيدار بشم........بعد بفهمي با ساعتم بودم!!!!!!دوست داري بگم چرا رفتي؟؟؟؟ بعد بفهمي با برق بودم!!!!دوست داري بگم هرجا باشي پيدات مي کنم..... بعد بفهمي با دسته کليدم بودم!!!!! دوست داري بگم دوستت دارم بعد فکر کني با........نه! ايندفعه با خودت بودم
                     حکایت غریبیست

به فراموشي ام مسپار تا طلوع

 

 

دوباره لبخند


نويسنده: مهرناز مورخ: سه شنبه نهم بهمن 1386 در ساعت: 18:47
|+|

                     

دیدم کسی در میزند

در را گشودم روی او

دیدم غم است در میزند

ای دوستان بی وفا

از غم بیاموزید وفا.....

غم با همه بیگانگی

هر شب به من سر میزند

 


نويسنده: مهرناز مورخ: سه شنبه نهم بهمن 1386 در ساعت: 18:40
|+|

منتظردیدار تو هستم

سهل است بگویم که

گرفتارتو هستم

من درپی این حادثه

غمخوار تو هستم

هرچند که دور از منی

و من زتو دورم

برجان تو سوگند

که دوستدار تو هستم

my heart beat is only for you

 


نويسنده: مهرناز مورخ: سه شنبه نهم بهمن 1386 در ساعت: 18:29
|+|

                                              2

سلام گلای من...


نويسنده: مهرناز مورخ: سه شنبه نهم بهمن 1386 در ساعت: 18:17

 

به جز حضور تو ،

هیچ چیز این جهان بی کرانه را

جدی نگرفته ام ...

حتی عشق را !

عشق تو نوشتنی نیست...


نويسنده: مهرناز مورخ: سه شنبه نهم بهمن 1386 در ساعت: 18:4
|+|

سلام.دلم گرفته.....

همین....

 رفتی و

بی تو دلم

پر درده

  پاییز قلبم

 ساکت و سرده

 


نويسنده: مهرناز مورخ: دوشنبه هشتم بهمن 1386 در ساعت: 14:51
|+|

خدااااااا اووون رووز رو نیاره.......

یکی موند و یکی نمود

دوســــــــــــــــت دارم      

نويسنده: مهرناز مورخ: پنجشنبه چهارم بهمن 1386 در ساعت: 18:27
|+|

خط به خط سرنوشتم

با حضو ر تو در خشید

تو ی اسمون قلبم 

تو نشستی جای خورشید

 

شد ی معنای  رهایی

شدی معنای رسیدن

 شدی ان پنجره ی باز

و اسه ی نفس کشیدن

 

شدی اخرین ترانه

خیلی ساده عاشقا نه

شدی ان  لبخند زیبا

با شکوه و صا دقا نه

 

~~~~~~~~~~~$$$$
~~~~~~~~~~$$**$$
~~~~~~~~~.$$$**$$
~~~~~~~~~$$$~~~'$$
~~~~~~~~$$$"~~~~$$
~~~~~~~~$$$~~~~.$$
~~~~~~~~$$~~~~..$$
~~~~~~~~$$~~~~.$$$
~~~~~~~~$$~~~$$$$
~~~~~~~~~$$$$$$$$
~~~~~~~~~$$$$$$$
~~~~~~~.$$$$$$*
~~~~~~$$$$$$$"
~~~~.$$$$$$$....
~~~$$$$$$"`$
~~$$$$$*~~~$$
~$$$$$~~~~~$$.$..
$$$$$~~~~$$$$$$$$$$.
$$$$~~~.$$$$$$$$$$$$$
$$$~~~~$$$*~'$~~$*$$$$
$$$~~~'$$"~~~$$~~~$$$$
3$$~~~~$$~~~~$$~~~~$$$
~$$$~~~$$$~~~'$~~~~$$$
~'*$$~~~~$$$~~$$~~:$$
~~~$$$$~~~~~~~$$~$$"
~~~~~$$*$$$$$$$$$"
~~~~~~~~~~````~$$
~~~~~~~~~~~~~~~'$
~~~~~~~~..~~~~~~$$
~~~~~~$$$$$$~~~~$$
~~~~~$$$$$$$$~~~$$
~~~~~$$$$$$$$~~~$$
~~~~~~$$$$$"~~.$$
~~~~~~~"*$$$$$

 


نويسنده: مهرناز مورخ: پنجشنبه چهارم بهمن 1386 در ساعت: 18:27
|+|

از شبنم عشق خاک آدم گل شد

شوری برخاست فتنه ای حاصل شد

صد نشتر عشق بر رگ روح زدند

                         یک قطره از آن چکید ونامش دل شد

 

بهت نمی گم دوست دارم..

قسم می خورم دوست دارم……
بهت نمی گم هرچی می خوای بهت می دم..

چون همه چيزم تويی…
نمی خوابم که خوابتو ببينم ..

چون خيال تو خوشتر از خوابه…
اگه يه روز چشمات پر اشک شد و دنبال شونه گشتی تا روش گريه کنی..صدام کن
قول نميدم اشکاتو پاک کنم....

ولی منم باهات گريه می کنم..........
اگه دنبال مجسمهء سکوتی بودی تا سرش داد بزنی..صدام کن..
قول می دم ساکت بمونم.....
اگه دنبال خرابه ای بودی که همه نفرتاتو توش دفن کنی..صدام کن
قلب من تنها خرابهء وجوده توست..!!
اگه يه روز خواستی بری..حتما" صدام کن
قول نميدم نگهت دارم..

اما می تونم باهات بيام.. هرجا که بری...
اگه يه روز سراغمو گرفتی و ازم خبری نشد!
سريع به ديدنم بيا
حتما بهت احتياج دارم
 ...


نويسنده: مهرناز مورخ: پنجشنبه چهارم بهمن 1386 در ساعت: 18:21
|+|

بیاااااا

ای که دور از تو چون مرغ پرشکسته‌ام
بی تو در باغ غم، منتظر نشسته‌ام
می‌نویسم امشب از صفای دل، نامه‌ای پر آرزو برای تو
که به دیدنم بیا، دور اای که دور از تو چون مرغ پرشکسته‌ام
بی تو در باغ غم، منتظر نشسته‌ام
می‌نویسم امشب از صفای دل، نامه‌ای پر آرزو برای تو
که به دیدنم بیا، دور از این بهانه‌ها
تو طنین شعر عاشقانه‌ای
همچو روح شادی زمانه‌ای
تو بیا که بشکفد به لبم ترانه‌ای
چه شود گر بدهی جواب نامه‌ی مرا
بنویسی دو سه جمله با کلام بی‌ریا
که در آن‌جا ز خیال من نمی‌شوی رها
پس از این هم نبری به عشق دیگری تو راه
می‌نویسم امشب از صفای دل
نامه‌ای پر آرزو برای تو
که به دیدنم بیا
دور از این بهانه‌ها…
ز این بهانه‌ها


نويسنده: مهرناز مورخ: پنجشنبه چهارم بهمن 1386 در ساعت: 18:13
|+|

میخواستمت تو رو تنهام گذاشتی

برای اشکام وقتی نذاشتی

دلتو فروختی به یه کس دیگه

ولی نگاهت اینو نمیگه

 

میخواستمت میخواستمت میخواستمت

ولی تو نموندی

ولی نموندی

 

عشقم بودی عشقم بودی عشقم بودی

ولی تو نموندی

دلمو سوزوندی

 

باید بمیرم این روز رو نبینم

همون بهتر که بی تو بمیرم

چشمای نازت

صدای سازت

چقدره خوبه صدای اوازت

 

هرجا میشینم تو رو میبینم

میگم که ای کاش پیشت می موندم

دستام تو دستت واست می خوندم

 

میخواستمت میخواستمت میخواستمت

ولی تو نموندی

ولی نموندی

 

عشقم بودی عشقم بودی عشقم بودی

ولی تو نموندی

دلمو سوزوندی

دستمو خوندی

پیشم نموندی

 

بدون دلم رو بد جور سوزوندی

میخوام بخوابم تا لحظه ی دیدار

تا با صدای نازت بشم بیدار

با دلتنگی هات

من بودم که ساختم

دل به دل سپردم

سر به زیر انداختم

 

این قمار عشقو من نشناختم

ساده بودم و زندگیمو باختم

میخواستمت میخواستمت میخواستمت

ولی تو نموندی

ولی نموندی

 

عشقم بودی عشقم بودی عشقم بودی

ولی تو نموندی

دلمو سوزوندی

 

میخواستمت میخواستمت میخواستمت

 ولی تو نموندی

 ولی نموندی

 

عشقم بودی عشقم بودی عشقم بودی

ولی تو نموندی

ولی نموندی


نويسنده: مهرناز مورخ: پنجشنبه چهارم بهمن 1386 در ساعت: 18:4
|+|

                                    

یکی را دوست میدارم وای افسوس او هرگز نمیداند

نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست میدارم

ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمیخواند

 
 کاش میشد اشک را تهدید کرد مدت لبخند را تمدید کرد در میان لحظه ها ! لحظه ی دیدار را نزدیک کرد.

 احساس خوبيه وقتي يه نفر دلتنگت ميشه...! احساس بهتريه وقتي يه نفر عاشقت ميشه...! اما بهترين احساس اينه كه بدوني يه نفر هيچوقت فراموشت نميكنه .

 


 

      واسه بودنه با تو

 

                         عاشقی رو دوره کردم 

 

 نگو که میزاری میری

 

                     مگه اشتباهی کردم

 

                             اشتباه ام فقط همین بود

 

                     که به تو دل داده بودم

اگه چشمات ابری می شد

 

                               واسه اشکات من میمردم

 

                  خوش باشی با غریبه

 

           اما اون یه سرابه

 

                                یه دروغه

 

                                                 یه فریبه

 

                       خوش باشی

روی میگردانم

من تاب دیدن مرگ زندگی را ندارم

دلم را چنگ زد جوانی رو به زوال بهار

سری تکان می دهم و دست همیاری اش را پس میزنم

میرود

نیمه راه سر میگرداند

و دوباره

چه نگاه داغ و جوانی

چه گفت؟

گفت دو باره باز میگردد

 


نويسنده: مهرناز مورخ: پنجشنبه چهارم بهمن 1386 در ساعت: 17:58
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.k2sms.sub.ir & www.bahar20.blogfa.com & +SMSFARSI+