تبليغاتX
عاشقانه...


عاشقانه...





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


RSS


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

 

عیدتون مبارک

 

 

يه روز عشقت رو دزديدم

و براي اينكه جاش مطمئن باشه

اون رو تو قلبم قايم کردم

اما نمي دونستم كه يه روز

براي اينكه اون رو پس بگيري

قلبم رو مي شكني...

 

  یه دنیا دوستت داااارم

 

 

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 در ساعت: 21:4
|+|

 

 

 

 

صدای گام های گریه می آید

دوباره آمدی

کنار پنجره

شعری نوشتی و رفتی

این بار

صدای قدم های تو را

از پس پرده گناه و گریه شنیدم

اکنون

به اولین ستاره که رسیدی

بپرس کدام شاعر

شبانه عشق را

در برگهای دفتری کهنه

می نوشت

اماتو نشانی ستاره ها را نمی دانی

وقتی من

از سیب ستاره و روشنی قصرهای کاغذی

می نوشتم

می گفتی

هزار پروانه هم که به برگهای دفتر بچسبانی

یاس های پیر باغچه ما

گل نمی دهند.


نويسنده: مهرناز مورخ: یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 در ساعت: 19:30
|+|

 پشت سرت را نگاه كن ! در سالي كه گذشت چند تا دل را

 شكستي ؟! چند دل بدست آوردي ؟! اشك چند چشم را

در آوردي ؟! بر روي چند لب ، لبخند نشاندي ؟! چند تا روح

را آزردي ؟! چند روح را به پرواز در آوردي ؟! در چند وجود

 ، بوته ي محبت كاشتي ؟! ريشه ي كينه ي چند قلب را

 بارور كردي ؟! کدام نابساماني را سامان دادي ؟! چه

 زخمهائي را التيام بخشيدي ؟! کدام بيچاره را چاره نمودي

 ؟! کدام روح آشفته را آرامش بخشيدي ؟! ........ يادت

 هست ؟؟؟

 


نويسنده: مهرناز مورخ: چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 در ساعت: 14:18
|+|

 پشت سرت را نگاه كن ! در سالي كه گذشت چند تا دل را

 شكستي ؟! چند دل بدست آوردي ؟! اشك چند چشم را

در آوردي ؟! بر روي چند لب ، لبخند نشاندي ؟! چند تا روح

را آزردي ؟! چند روح را به پرواز در آوردي ؟! در چند وجود

 ، بوته ي محبت كاشتي ؟! ريشه ي كينه ي چند قلب را

 بارور كردي ؟! کدام نابساماني را سامان دادي ؟! چه

 زخمهائي را التيام بخشيدي ؟! کدام بيچاره را چاره نمودي

 ؟! کدام روح آشفته را آرامش بخشيدي ؟! ........ يادت

 هست ؟؟؟

 


نويسنده: مهرناز مورخ: چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 در ساعت: 14:18
|+|

خدا حافظی برای تو چه آسان بود

                                ولی قلب من از این واژه لرزان بود

خداحافظی برای تو رهایی داشت

                                برای من غم تلخ جدایی داشت خداحافظ تو ای غروب محبوب من

                                خداحافظ ای طلوع تو غروب من

 

 

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 در ساعت: 17:58
|+|

 

شاید آن روز كه سهراب نوشت"تا شقایق هست زندگی باید كرد" خبری از دل پر درد گل یاس نداشت:باید اینجور نوشت چه شقایق باشی چه گل میخك ویاس "زندگی اجباریست

 

 

 

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 در ساعت: 17:49
|+|

شکسپير: زندگي حواسشو جمع ميکنه ببينه تو

چي دوست داري تا دقيقا همونو ازت بگيره....

 

در رویاهای كودكانه آموختم به چیزی كه به من

تعلق ندارد فكر نكنم اما ناگهان او همه ی فكرم شد

 

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 در ساعت: 17:12
|+|

روزهاي خيلي طلايي يادته

روز ترس از جدايي يادته

روز تمرين اشاره يادته

شب چيدن ستاره يادته

شعرهاي كتاب درسي يادته

يادته گفتي مي ترسي يادته

دستمون تو دست هم بود يادته

غصه هامون كم كم بود يادته

چشم نازت مال من بود يادته

ديدن من غدقن بود يادته

روزگار قهر و آشتي يادته

هيچ كس رو جز من نداشتي يادته

روياهاي آسموني يادته

قول دادي پيشم بموني يادته

روزهاي بي غم و غصه يادته

ببينم اول قصه يادته

عصر ابراز علاقه يادته

خبر خوش كلاغه يادته

دست گرمت تو زمستون يادته

شونه من زير بارون يادته

واسه ي خنده اجازه يادته

اونا كه مي گفتي راز يادته

يادته فال هاي حافظ تو حيات

يادته قسم جون شاخه نبات

گل سرخ ها رو نچيديم يادته

يه روزي همو نديديم يادته

شرطامون سر صداقت يادته

تو مجازات خيانت يادته

پنهوني سر قرار رو يادته

تاخيرات توي بهار رو يادته

گوش نداديم به نصيحت يادته

گشتنت دنبال فرصت يادته

دستاتو مي خوام بگيرم يادته

راستي تو بي تو ميمرم يادته

دونه دادن به كبوتر يادته

خاطرات توي دفتر يادته

فال با نيت رسيدن يادته

طعم قهوه رو چشيدن يادته

واسه فال قهوه روخوردن يادته

روزي صد بار بي تو مردن يادته

يادته دعا يادته دعا زيره طاقيا

كنار بوته هاي اقاقيا

زير او درخت گيلاس يادته

با دو تا شاخه گل ياس يادته

يادته گفتن راز به قاصدك

يادته چقدر به هم گفتيم كمك

فكر بودن تو قايق يادته

تو به من گفتي شقايق يادته

پيش هم بوديم نذاشتن يادته

اونا مارو دوست نداشتن يادته

نامه ي بدون امضا يادته

اسم مستعار رويا يادته

فال حافظ شب يلدا يادته

اسمم رو گذاشتي شيدا يادته

چيزي خواستم از خدامون يادته

مستجاب نشد دعامون يادته

چشممون زدن حسودها يادته

چشمامون شد مثل رودها يادته...

 

خداحافظ

 

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 در ساعت: 16:55
|+|

 

عاشق که شدی میدونی دیوونگی چه عالمی داره

 


نويسنده: مهرناز مورخ: یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 در ساعت: 16:39
|+|

چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين

است ؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ كس نبود

هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم .. با تويي كه

از كنارم گذشتي... و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه

باراني است!!؟؟

 

 دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسن ، مگر اینکه یکیشون

واسه دیگری بشکند ، پس من میشکنم فقط ...

به خاطر تو

 

 

سوال: عشق چيه؟ جواب:عشق يعني وقتي که يه نفر قلب تو رو

ميشکنه و حيرت انگيزه که تو هنوز با قطعه قطعه هاي قلب

شکستت دوستش داري... ؟!!!!!!


نويسنده: مهرناز مورخ: یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 در ساعت: 16:13
|+|

میتونم سراب عمرمم

         دیدن چشمای نجیبت بکنم

                   نجابت و به کی فروختی

                               کو اون نگاه دل نشینت

دلیل غصه ی تو

         تنها وجود من بود

                     تو لحظه ی جدائی

                                 تنها کسم خدا بود

 

دارم میرم

غصه نخور

زندگی کن با عزیزت

یاد خاطرات رفته

میگه تنهائی نصیبت

 

نمی خوام چیزی بگم

          از غصه هام گله نگیری

                     من به فکر خودم نبودم

                               اینو از چشمام میبینی 

اگه مشکلت شدم

         با فکر رفتن اومدم

                      دلم برات تنگ میشه

                                   این بوده حرف آخرم

 

خدا نگهدارت باشه

همیشه هر جا که هستی

من به یادتم همیشه

با وجود این که تو رفتی

 

 

 

 

 

 

بخوان آری از درد جدایی از درد دوری از درد بی مهری واز درد بی کسی

 

بخوان که عاشقانه در انتظارم بخوان که حتی در واپسین لحظات زندگی ام

 

به شوق دیدار تو در انتظارم ای مرغک خیال من را با خود به دیار عاشقان

 

ببر آنجا که جدایی ها به پایان می رسد آنجا که بی مهری ها وبی وفایی ها

 

مرده ومهربانی ها زنده می شوندآنجا که دیگر

 

 موسیقی جدایی نواخته نمی

 

شود وبرگهای زرد ونارنجی درختان سبز می شوند وجان می گیرند

 

 

 

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 در ساعت: 19:46
|+|

یکی اذیت میکنه

لطفا جدی نگیرین


نويسنده: مهرناز مورخ: پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 در ساعت: 19:24
|+|

سلام

وبلاگم عوض شد

بعدا به اونایی که اذیت نمیکنن میدم


نويسنده: مهرناز مورخ: پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 در ساعت: 19:16
|+|

 شايد زندگي همين باشد شکستن زير گامهاي زمان با درد بي کسي


نويسنده: مهرناز مورخ: پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 در ساعت: 14:22
|+|

 

 

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر  نمیتوانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم

 

 

 

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 در ساعت: 14:45
|+|

 

هنوز حرفهای نگفته دارم.گوش کن

تو هم این زهر نفرت و گوش کن

آره تو راست می گی .عشق بچه بازی نیست

همون بهتر بری مارم فراموش کن

تو آبروی عاشقی رو پاک بردی

دارم جدی می گم برای من مردی

چقدر ساده بودم که باورت کردم

عزیزم بودی و خونمو می خوردی

تو که بریدی و دوختیوبهونه ساختی

عشق وچه ارزون ومفت فروختی و باختی

باختی

اما بدون که تو عاشقی باختی

یاد می گیرم اینو که برم به یه بهونه

اسم اینها رو بزارم راه حل عاشقونه

توی اوج اشک عشقی یاد می گیرم که بخندم

هر کی سوخت و باخت مهم نیست مهم اینه من برندم

از تو آیینه ساخته بودم

به چه سادگی شکستی

توی کارت مونده بودم

اما ثابت کردی پستی

اره

 

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 در ساعت: 14:40
|+|

 

نه نه

این قرارمون نبود

تو بی خبر بری

من خسته شم که تو

بی همسفر بری

نه نه

 این قرارمون نبود

من رنگ شب بشم

تو سرسپرده شی

من جون به لب بشم

باور نمیکنم

این تو خود تویی

این تو که از خودش  ِ بی خود شده تویی

باورنمیکنم

عشق منی هنوز

گاهی به قلب من سر میزنی هنوز

***

وقتی زندونی تو هوس

مثل پروازی تو قفس

این رسم همراهی نشد ای هم نفس

وقتی قلبت از من جداست

سرگردون بی هم صداست

انگار که دستت با دست من نا آشناست

باور نمیکنم

این تو خود تویی

این تو که از خودت بی خود شده تویی

باور نمیکنم

عشق منی هنوز

گاهی به قلب من سر می زنی هنوز

باور نمیکنم

****

 

خواستی فقط صاحب یه قفس شی؟

بری و با دیگری همنفس شی؟

خواستی بگی میشه توو دام بیفتم؟

بعدش بگی دیدی بهت نگفتم؟

از چشم من افتادی نازنین

دوست ندارم دیگه تورو ببینم برو... .

 

 

 

http://content24.bigoo.ws/letters/style27/o.gifhttp://content24.bigoo.ws/letters/style27/t.gifhttp://content24.bigoo.ws/letters/style27/i.gifhttp://content24.bigoo.ws/letters/style27/b.gif

 

http://content24.bigoo.ws/letters/style27/z.gifhttp://content24.bigoo.ws/letters/style27/e.gifhttp://content24.bigoo.ws/letters/style27/g.gifhttp://content24.bigoo.ws/letters/style27/r.gifhttp://content24.bigoo.ws/letters/style27/a.gifhttp://content24.bigoo.ws/letters/style27/h.gif

 

 

 

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 در ساعت: 14:27
|+|

گريه كردم گريه كردم اما درد مو نگفتم ... تكيه دادم به غرورم تا ديگه از پا نافتم ... گريه كردم گريه كردم كه ترانه بي اثر بود مثل مشت زدن به ديوار ...اولين فصل شكستن آخرين خدانگهدار

 

اگه فکر ميکنی که رفتنت باعث شکستنم ميشه ؛ اگه فکرميکنی که بعد ازرفتنت اشک ميريزم ؛ اگه فکرميکنی که بانبودنت لحظه هام خالی ميشن؛ اگه فکرميکنی که هرلحظه دلم برات تنگ ميشه؛ اگه فکرميگنی که بی توميميرم؛ درست فکرميکنی تو که ميدونی نبودنت رو تاب نميارم پس بــــــــــمــون....

 

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 در ساعت: 14:19
|+|

امشب فضاي كوچه بي رنگ است بي تو احساس گل ها امشب از سنگ است بي تو ديگر كسي هم صحبت شب هاي من نيست حتي غزل دل تنگ است بي تو باور كن امشب كوچه چشم انتظار است وقتي نباشي يك عاشق دل تنگ است بي تو... .

 من خواستم زندگی كنم،راهم را بستند ستایش كردم ،گفتند خرافات است عاشق شدم، گفتند دروغ است گریستم، گفتند بهانه است خندیدم، گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم... .


نويسنده: مهرناز مورخ: دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 در ساعت: 14:19
|+|

وقتي رفتي

از اين جاده بدون بازگشت

گريه كردم

ببخش ... اگر

نامهربان بودم!

 

 


 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 در ساعت: 19:54
|+|

سفرت بخیر....

اگه میری از اینجا تو یه شهر دور...

برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور...

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 در ساعت: 19:46
|+|

 روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري باهم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح

پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت

لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او راپوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت

 عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود ....

 

 

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 در ساعت: 13:44
|+|

من دلم واسه تو تنگ شده...

                                       دوست دارم...

                                                 تنقدیم به اونی که ...


نويسنده: مهرناز مورخ: شنبه یازدهم اسفند 1386 در ساعت: 19:1
|+|

کجایی....

اخه گناه من چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


نويسنده: مهرناز مورخ: شنبه یازدهم اسفند 1386 در ساعت: 18:22
|+|

من دوست دارم...


نويسنده: مهرناز مورخ: شنبه یازدهم اسفند 1386 در ساعت: 13:7

خیلی....

    دلم گرفته


نويسنده: مهرناز مورخ: جمعه دهم اسفند 1386 در ساعت: 19:10
|+|

اگر در خواب میدیدم غم روز جدایی

به دل هرگز نمیدادم خیال اشنایی


نويسنده: مهرناز مورخ: جمعه دهم اسفند 1386 در ساعت: 18:40
|+|

  شبه رفتنه تو غربت

 جای اونجا....   اینجا پیچید

 دله تو بدونه منظور رفت و

  خوشبختیم رو دزدید


نويسنده: مهرناز مورخ: جمعه دهم اسفند 1386 در ساعت: 18:36
|+|

میگن دست از سرش بردار

                                 نمیشه...

                     اخه عاشق شدن که کار ما نیست

 

paeezeashegh.blogfa.com

 

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: جمعه دهم اسفند 1386 در ساعت: 18:29
|+|

 

دلم به وسعت چشمهاي عاشقت تنگ است

ولـــي خطوط فاصلـه؛ چه پـررنگ است

تمام غصه ي من؛ بي كسي وتنهايي است

ولــــي اميـد رسيدنم چقدركمـــرنگ است

دگـــــر؛نخواهـم ديد آن،چشمهاي زيبا را

دلـــم بـراي نگـــاهت، چقـدر دلتنگ است...

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: جمعه دهم اسفند 1386 در ساعت: 18:26
|+|

لا لا لا لا نخواب اون راهه دوره     

 خدا میدونه که حالش چه جوره

تووی خلوت میگم انجا کسی نیست

خداییش که دلم خیلی صبوره...

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: جمعه دهم اسفند 1386 در ساعت: 18:18
|+|

 

 

ای صمیمی ای دوست !

 

گاه بیگاه لب پنجره به خاطره ام می آیی

 

تو مرا یاد کنی یا نکنی من در یادت هستم

 

آرزویم همه سرسبزی توست

 

آپلود و بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت 

 

 

 

 

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: جمعه دهم اسفند 1386 در ساعت: 18:13
|+|

حق با سماست من کجا....    شما کجا....  تقدیر کجا....

میوه ی خوشبختی رو همیشه نوبر کردید

من که چیزی نگفتم که دلتون گرفته

این اولین بار که شما باهام قهر کردید

 


نويسنده: مهرناز مورخ: جمعه دهم اسفند 1386 در ساعت: 17:54
|+|

من دلم گرفته خدا

مگه دوست داشتن جرمه؟

مگه دست ماست؟

کمکم کن خدا

 

 

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: جمعه دهم اسفند 1386 در ساعت: 17:46
|+|

 فکر جدايي کرده بودي خيال بي وفايي کرده بودي چرا با اين دل خوش باور من تو قصد آشنايي کرده بودي؟؟؟؟

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: جمعه دهم اسفند 1386 در ساعت: 12:58
|+|

 

اگه چشمات من و میخواست

                         تو نگاه تو میمردم

اگه دستات مال من بود

                         جون به دستات میسپردم

اگه اسممو میخوندی

                         دیگه از یاد نمیبردم

اگه با من تو میموندی

                          همه دنیا رو میبردم

 

  

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: جمعه دهم اسفند 1386 در ساعت: 12:56
|+|

 

 

دو نفر که همدیگر را خیلی دوست داشتند و یک لحظه

 نمی توانستند از هم جدا باشند، با خواندن یک جمله

معروف از هم جدا می شوند تا یکدیگر رو امتحان کنند

 و هر کدام در انتظار
دیگری همدیگر را نمی بینند. چون هر دو به صورت اتفاقی

 و به جمله معروف ویلیام شکسپیر بر می خورند:

« عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و

 اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده»

 

حالا بگو کی میای

 

  

بیادت هستم بی وفا

 

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: جمعه دهم اسفند 1386 در ساعت: 12:52
|+|

                         گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست

                         بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست

                         گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن

                              گفتي بايد بروم حوصله اي نيست

 

 

 

 چه قدر دوست داشتم تمام دلتنگي هاي اين روز ها را با كسي تقسيم مي كردم ، و يا كسي بود براي گوش دادن و درد دل كردن ، بماند كه آنقدر فاصله زياد شده كه هرچه فرياد مي زنم گويا صدايم را نه تو مي شنوي و نه هيچ كس ديگر...

 

 

 

دلتنگی هامو بردار پیش خودت نگهدار

هر وقت که تنها شدی منو به یادت بیار...

 

 

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: جمعه دهم اسفند 1386 در ساعت: 12:41
|+|

 

لا لا لا لا نخواب بازم سفر رفت

نمیدونم به کارون یا خزر رفت

فقط دردم اینه مثله همیشه

بدونه اطلاع و بی خبر رفت

 


نويسنده: مهرناز مورخ: جمعه دهم اسفند 1386 در ساعت: 12:26
|+|

گفتم زندگي چند بخش است؟؟ گفت:: دو بخش گفتم كدامند؟؟ گفت : كودكي، پيري گفتم: پس جواني چه شد؟؟ گفت : با عشق ساخت...... با بي وفايي سوخت..... با جدايي مرد

من اگه نباشم کی واسه همیشه تورو میپرسته
کی برات میمیره کی نمیشه خسته
کی تورو میذاره روی دوتا چشماش
کی اگه نباشی میگیره نفس هاش


 


نويسنده: مهرناز مورخ: جمعه دهم اسفند 1386 در ساعت: 12:12
|+|

دیووووونه


نويسنده: مهرناز مورخ: چهارشنبه هشتم اسفند 1386 در ساعت: 18:55

یعنی باید باور کنم دیگه نیستی ، یعنی باید باور کنم ؟
چه جوری می تونـم اون همه خاطـراتتو یک شبه پرپر کنم
یکی دو روز نیست آخه صحبت یه عمره که دارم برای تو میمیرم
میدونم محاله ، بدون تو نمی تونم یه لحظه رو سر کنم

مگه منو دوسم نداری که اینجوری میزاری میری بیخیال ما میشی
مگه فکر کردی من بازیچه ام که یه روز میگی دوستم داری و فرداش میری ؟
آخ چه جوری باور کنم رفتن تو برام مرگه بدون تو نمی تونم
بگو کی اومد به جای من افتادم از چشمای تو نگو لایق تو نبودم

 یعنی باید باور کنم دیگه نیستی  ، یعنی باید باور کنم ؟
چه جوری می تونـم اون همه خاطـراتتو یک شبه پرپر کنم
یکی دو روز نیست آخه صحبت یه عمره که دارم برای تو میمیرم
میدونم محاله ، بدون تو نمی تونم یه لحظه رو سر کنم

مگه منو دوسم نداری که اینجوری میزاری میری بیخیال ما میشی
مگه فکر کردی من بازیچه ام که یه روز میگی دوستم داری و فرداش میری ؟
آخ چه جوری باور کنم رفتن تو برام مرگه بدون تو نمی تونم
بگو کی اومد به جای من افتادم از چشمای تو نگو لایق تو نبودم


نويسنده: مهرناز مورخ: چهارشنبه هشتم اسفند 1386 در ساعت: 18:51
|+|

منم...

نابينا گفت : دوستت دارم ماه گفت تو که منو نمي بيني؟ چطوري دوستم داري . نابينا گفت :اگه مي ديدمت ؟ عاشق زيبايت مي شدم . اما حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم

 


نويسنده: مهرناز مورخ: چهارشنبه هشتم اسفند 1386 در ساعت: 18:9
|+|

عازم سفر شدی تو

من دلم میخواست بمونی

واسه موندن تو اما

به خدا دوعا نکردم


نويسنده: مهرناز مورخ: چهارشنبه هشتم اسفند 1386 در ساعت: 14:34
|+|

نمیگم خطا نکردم

من که ادعا نکردم

همه گفتن بی وفایی

ولی اعتنا نکردم

                                    

                      


نويسنده: مهرناز مورخ: سه شنبه هفتم اسفند 1386 در ساعت: 19:11
|+|

سفر دور و درازت بی خطر باشه الهی 

 بی خبر گذاشتی رفتی ولن نه تو بی گناهی


نويسنده: مهرناز مورخ: سه شنبه هفتم اسفند 1386 در ساعت: 19:9
|+|

اون کسی که دم میزد از حسادت

اگه بمیرم نمیاد عیادت


نويسنده: مهرناز مورخ: سه شنبه هفتم اسفند 1386 در ساعت: 19:6
|+|

سلام کسی که تو دلم درخشید

من دیگه دوست ندارم ببخشید


نويسنده: مهرناز مورخ: دوشنبه ششم اسفند 1386 در ساعت: 19:3
|+|

خیالتون راحت شد که بی شما میمیرم؟

محبت رو از اون روز کمتر و کمتر کردید....

 

 

شما دوسم نداشتید از چشماتون میبارید

 

 

بس که دیوار دلم کوتاه است هر که از کوچه تنهایی من میگذرد به هوای هوسی هم که شده سرکی میکشدو میگذرد

 

 


نويسنده: مهرناز مورخ: دوشنبه ششم اسفند 1386 در ساعت: 18:57
|+|

يه هو ازم بريدي....

خط رو اسم من كشيدي...

 

دلم برات تنگ مي شه

يه چيزي رو باور نكردي....

دوست دارم

دركم نكردي...

من فراموشت نميكنم...


نويسنده: مهرناز مورخ: یکشنبه پنجم اسفند 1386 در ساعت: 19:0
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.k2sms.sub.ir & www.bahar20.blogfa.com & +SMSFARSI+