نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم...
این شب ها چشم های من خسته است گاهی اشک ، گاهی انتظار این سهم چشم های من است
تو را هر روز می دیدم به جای دیدن خورشید ، بگو فردا چه خواهد شد که هر روزت نخواهم دید یقین دارم که خواهی برد از یادت مرا یک روز ، ولی هرگز فراموشت نخواهم کرد بی تردید ...