وقتي رفت وقتي چمدانش را به قصد رفتن بست، نگفتم: عزيزم ، اين کار را نکن. نگفتم: برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده. وقتي پرسيد دوستش دارم يا نه، رويم را برگرداندم، حالا او رفته، و من تمام چيزهايي را که نگفتم، مي شنوم. نگفتم: عزيزم، متاسفم، چون من هم مقصر بودم. نگفتم: اختلاف ها را کنار بگذاريم، چون تمام آنچه مي خواهيم عشق و وفاداري و مهلت است. گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده اي، من آن را سد نخو اهم کرد. حالا او رفته، و من تمام چيزهايي را که نگفتم، مي شنوم. او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم نگفتم: اگر تو نباشي، زندگي ام بي معني خواهد بود. فکر مي کردم از تمامي آن بازي ها خلاص خواهم شد. اما حالا، تنها کاري که مي کنم گوش دادن به چيزهايي است که نگفتم. نگفتم: باراني ات را درآر... قهوه درست مي کنم و با هم حرف مي زنيم. نگفتم: جادهء بيرون خانه طولاني و خلوت و بي انتهاست. گفتم: خدا نگهدار، موفق باشي، خدا به همراهت. او رفت و مرا تنها گذاشت تا با تمام چيزهايي که نگفتم، زندگي کنم. زندگي چيزي جز يک بازیه تلخ نيست !!!
وقتي رفت وقتي چمدانش را به قصد رفتن بست، نگفتم: عزيزم ، اين کار را نکن. نگفتم: برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده. وقتي پرسيد دوستش دارم يا نه، رويم را برگرداندم، حالا او رفته، و من تمام چيزهايي را که نگفتم، مي شنوم. نگفتم: عزيزم، متاسفم، چون من هم مقصر بودم. نگفتم: اختلاف ها را کنار بگذاريم، چون تمام آنچه مي خواهيم عشق و وفاداري و مهلت است. گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده اي، من آن را سد نخو اهم کرد. حالا او رفته، و من تمام چيزهايي را که نگفتم، مي شنوم. او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم نگفتم: اگر تو نباشي، زندگي ام بي معني خواهد بود. فکر مي کردم از تمامي آن بازي ها خلاص خواهم شد. اما حالا، تنها کاري که مي کنم گوش دادن به چيزهايي است که نگفتم. نگفتم: باراني ات را درآر... قهوه درست مي کنم و با هم حرف مي زنيم. نگفتم: جادهء بيرون خانه طولاني و خلوت و بي انتهاست. گفتم: خدا نگهدار، موفق باشي، خدا به همراهت. او رفت و مرا تنها گذاشت تا با تمام چيزهايي که نگفتم، زندگي کنم. زندگي چيزي جز يک بازیه تلخ نيست !!!
یادم رفته بود عشق و صداقت مدتهاست پر کشیده اند....
این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...
من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم
و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...
تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...
زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم... هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ... دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را....
مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...
به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد... اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود... و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...
با این همه ... هرگز فراموشت نمی کنم ...
هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند!
گفتی دوست دارم قلبم تندتر از همیشه تپید ، لبخند زدم وباورت کردم .با اینکه می دونستم لب ها دروغ می گن .با صدات نوازش کردی تپش قلبت روحس کردم !مهربونو پاک بود .نگاهت گرم ودلنشین !صدات آرامش دل !نفست بوی بهار عشق بود ! به تو تکیه کردم وآروم شدم با تو از همه چیز در امان بودم
شبي غمگين , شبي باراني و سرد مرا در غربت فردا رها کرد دلم در حسرت ديدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من مي گفت تنهايي غريب است ببين با غربتش با من چه ها کرد تمام هستي ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبي به پا کرد او هرگز شکستم را نفهميد اگر چه تا ته دنيا صدا..
گفتی دوست دارم قلبم تندتر از همیشه تپید ، لبخند زدم وباورت کردم .با اینکه می دونستم لب ها دروغ می گن .با صدات نوازش کردی تپش قلبت روحس کردم !مهربونو پاک بود .نگاهت گرم ودلنشین !صدات آرامش دل !نفست بوی بهار عشق بود ! به تو تکیه کردم وآروم شدم با تو از همه چیز در امان بودم
شبي غمگين , شبي باراني و سرد مرا در غربت فردا رها کرد دلم در حسرت ديدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من مي گفت تنهايي غريب است ببين با غربتش با من چه ها کرد تمام هستي ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبي به پا کرد او هرگز شکستم را نفهميد اگر چه تا ته دنيا صدا..